بر گشتم!
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٧  

سلام بچه ها! خوبید؟ چه خبر؟
سال نو مبارک! امیدوارم کنکوریا توی سال جدید کتکورشونو خوب بدن!
طلسم طلای جهانی هم امسال بشکنه!
هر کس بیماری تو خانواده و اطرافیانش داره بیماریش بر طرف شه
و...
و...

۱۸ نفر آقایون زن بگیرن!
۱۹ نفر خانوما هم شوهر کنن!
 (شوخی بود بابا! خوششون گرفته!)
خلاصه اینکه سال ژرباری داشته باشید!

آرمن


 
 
ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٦  

سلام

اردیبهشت پارسال بود که تصمیم گرفتم یه وبلاگ بزنم برای خاطره های المپیاد خوندمون. می دونستم بعد از اعلام نتایج مرحله  همه بچه هایی که چند ماه توی وبلاگ باهاشون دوست شده بودم  از هم جدا می شن. یه عده المپیادی و یه عده کنکوری. همه ی تلاشمو کردم تا حداقل چند تا ازون خاطره های شیرین رو ثبت کنم و تا حدی موفق شدم . توی این مدت برای خیلیا جالب بود که بدونن من کی ام اما مطمئنا اگه میخواستم بقیه بفهمن با اسم آرمن مطلب نمی نوشتم. حتی توی دوره گاهی بحثی پیش میومد که آرمن کیه منم توش شرکت می کردم! چیزی که جالب بود این بود که معمولا جزو افرادی که در اتهام آرمن بودن بودند قرار نداشتم! دوره هم تموم شدو به قول یکی از بچه ها رنگی شدیم ... باز برگشتم به وبلاگ این بار همه می خواستن بدونن مدالم چیه!

سعی کردم وبلاگ رو ادامه بدم برای بچه های دوره ده ... شروعش هم کردم  اما...

اما این کنجکاویا و حدس ها داره دیوونه ام می کنه ...

دوستای خوبم! اگه توی این مدت از دست من ناراحت شدید ازتون معذرت میخوام

این وبلاگ رو هم مهران زحمتشو می کشه

خداحافظ ...


 
 
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦  

مهران هم اومد تا با هم باشیم!

این همه خاطره خاطره کردم هیچی ننوشتم!

یه خاطره ی جالب برای همه ی بچه های دوره ده ( به علاوه ی آقایان احمدی علمداری کرمی نژاد سعادت خردمند ناظمیان و خانم ها فتاحی و طبیبیان و مختاریان !) خاطره ی بزرگ اردوی جانور شناسیه! که خودش شامل کلی زیر خاطره میشه!

صبح از باشگاه حرکت کردیم به سمت منطقه آجین دوجین ! ضایع کردن ها و خوش گذشتن های توی راه بماند! اونجا که رسیدیم گروه بندی شدیم و به هر گروه یک یا دو تور حشره گیری (بستگی به زور بازوی ناظر داشت!) تعلق گرفت و سی تا ظرف پلاستیکی نارنجی که قرار بود با فرمانروایان زمین یعنی حشرات پر شه! بعد از کلی دنبال سوسک و ملخ و پروانه دویدن به مقر برگشتیم که نمونه ی بارز تک درختی در بیابان بود! ( فکر کنید اون جمعیت عظیم زیر یک درخت نحیف!)

یکی از جالب ترین بخش های این استراحت زمانی بود که کسری افضلی تنها جسم موجود در کیفش رو خارج کرد!

درست حدس زدید یک هندونه!

همون جا بود که حاضران متوجه شدند کسری تمام مدتی که دنبال حشره بود یک هندونه رو هم حمل می کرده!

بخش جالب تر از اون برای حاضرین دیدن منگنه هایی بود که برای جلو گیری از باز شدن شکستگی درون پوست هندونه فرو شده بود!

خلاصه این که اون هندونه به طرز کاملا ناجوانمردانه ای بین همه ی حاضرین تقسیم شد !

بقیه خاطرات اردو رو در قسمت های بعد بخونید!


 
و من همچنان دست از وبلاگ نويسی نمی کشم!
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦  

سلام

از وقتی که به خونمون برگشتم، یک بار هم نبوده که خواب ببینم اما مربوط به دوره، باشگاه یا خوابگاه نباشه.

وقتی که اومدم توی این مسیر، باورم نمی شد که کس دیگه ای هم مثل من باشه که عاشق زیست شناسی باشه و اون کتابایی رو که من دارم می خونم در همین سن بخونه(بگذریم که در برخی امتحانات گل کاشتم).

وقتی توی وبلاگ، اولین المپیادی ها اومدند، کلی خوشحال و شوکه بودم که چجوری اندازه ی من یا حتی بیشتر خوندند.

توی کلاس المپیاد بسیج هم تا حدی همینطور بود و وقتی که اومدم دوره، سعی می کردم اون احساس رو در خودم زنده نگه دارم هرچند تا حدی اون احساس عادی شده بود.

و حالا، باورم نمی شه که احتمال بودن در یک همچین جمعی، چقدر کم شده.

سال پیش دانشگاهی که خوب طبیعتا عذابه!

و توی دانشگاه هم که به چند دسته تقسیم می شیم:

بیوتکنولوژی: معمولا 20درصد از دوره اونجاند

پزشکی تهران: تا 30درصد از دوره اونجاند

پزشکی های دیگر: 0 تا 15 درصد

شاخه های علوم زیستی دانشگاه تهران: تا 10 درصد

شاخه های علوم زیستی دیگر دانشگاه ها: معمولا تا 0 درصد از دوره ای ها اونجاند

و اینه که کمی ضدحال می زنه.

البته اونقدر ها هم تراژدی نیست به دو دلیل:

1 اکثرا شماره یا آی دی هم دیگه رو داریم و با هم در ارتباطیم.

2 طبیعیه که دوستای جدید پیدا می کنیم و ارزشی که الآن برای هم داریم، به مرور زمان و به سرعت کم و کمتر میشه.

اما خب، هیچ کس دیگه ای رو پیدا نخواهیم کرد که این همه خصوصیات مشترک باهامون داشته باشه و حداقل تا الآن توی بهترین خاطره هامون سهیم باشه.

توی این دری بری هایی که دارم می نویسم و بقول معروف دارم صحنه سازی می کنم، می خوام دو تا قول ازتون بگیرم که امیدوارم همتون بهم بدین:

.1 تا همیشه عمر، هر چند هفته یک بار، چند ماه یک بار یا حتی چند سال یکبار به وبلاگ زیر بیایید و توی بخش نظرات اسم خودتون رو با وضعیت فعلیتون بنویسید. مثلا:

نام: 

پست الکترونيکي: 

URL: 

متن: 

  

  

نام: 

پست الکترونيکي: 

URL: 

متن: 

: 

پست الکترونيکي: 

URL: 

متن: 

نام: 

پست الکترونيکي: 

URL: 

متن: 

Blog address: www.irbo86.persianblog.ir

2. سال دیگه، هممون موقع بازگشت تیم، فرودگاه باشیم، بگذارید تنها دوره ای باشیم که این کار را می کند.

مسلما اواخر دوره، مدال های 29 نفرمون، حسابی حالمون رو گرفت اما فکر می کنم هممون به اون رشد عقلی رسیدیم که نخوام این پاراگراف رو به آخر برسونم.

پ.ن: بابت شوخی ای که با چندتن کردم هم هیچ منظوری نداشتم بجز ...

پ.ن2: یادتون نره ها!

P.S3: friends never say goodbye!

مهران کریمزاده

 

 

 

 

 

 

 

 


 
 
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ مهر ،۱۳۸٦  

من باز اومدم! اینم اون چیز بسیار خاطره انگیز!

امیر :  دیشب خوابتو دیدم

عمو : چه دیدی

امیر : دیدم که ماهی هستی

تو حوض آبی هستی

عمو : چه عالی

امیر: گربه امد تو رو برد

سر پا نشست تو را خورد

عمو :چه بد شد

امیر : خونت چکید توی باغچه

جاش در آمد یک غنچه

عمو :چه عالی

امیر : باد امد تو رو چید

از روی شاحه دزدید

عمو : چه بد شد

امیر : باد تو رو برد اون بالا

گذاشت میون ابر ها

عمو : چه عالی

امیر : ابر ها تو رو ندیدند

بارون شدند چکیدند

عمو : چه بد شد

امیر : افتادی از اون بالا

روی پشت خونه ما

عمو : چه عالی

امیر : دویدم و دویدم

به پشت بوم رسیدم

اما تو رو ندیدم

عمو : چه دیدی

امیر : نه گل بودی نه ماهی

کلاغ بودی کلاغ پر سیاهی

کنار تو نشستم تو نوک زدی به دستم

عمو : چه عالی

امیر : منم نوکتو چیدم یکهو از خواب پریدم

عمو : نوکمو بده

امیر : نمی دم

عمو : اون نوک نازکمو بده

امیر : نمی دم

عمو : یالا بده

امیر : نمی دم

عمو : بلا بده

امیر : نمی دم

بالا امدیم ابر بود

پایین آمدیدم آب بود

هر چه دیدیم تو خواب بود

هر چه دیدیم تو خواب بود

  چه طور بود؟


 
 
ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ مهر ،۱۳۸٦  
این وبلاگ متعلق به olympiadmemory می باشد