سلام بچه ها! خوبید؟ چه خبر؟ سال نو مبارک! امیدوارم کنکوریا توی سال جدید کتکورشونو خوب بدن! طلسم طلای جهانی هم امسال بشکنه! هر کس بیماری تو خانواده و اطرافیانش داره بیماریش بر طرف شه و... و...
۱۸ نفر آقایون زن بگیرن! ۱۹ نفر خانوما هم شوهر کنن! (شوخی بود بابا! خوششون گرفته!) خلاصه اینکه سال ژرباری داشته باشید!
اردیبهشت پارسال بود که تصمیم گرفتم یه وبلاگ بزنم برای خاطره های المپیاد خوندمون. می دونستم بعد از اعلام نتایج مرحله همه بچه هایی که چند ماه توی وبلاگ باهاشون دوست شده بودم از هم جدا می شن. یه عده المپیادی و یه عده کنکوری. همه ی تلاشمو کردم تا حداقل چند تا ازون خاطره های شیرین رو ثبت کنم و تا حدی موفق شدم . توی این مدت برای خیلیا جالب بود که بدونن من کی ام اما مطمئنا اگه میخواستم بقیه بفهمن با اسم آرمن مطلب نمی نوشتم. حتی توی دوره گاهی بحثی پیش میومد که آرمن کیه منم توش شرکت می کردم! چیزی که جالب بود این بود که معمولا جزو افرادی که در اتهام آرمن بودن بودند قرار نداشتم! دوره هم تموم شدو به قول یکی از بچه ها رنگی شدیم ... باز برگشتم به وبلاگ این بار همه می خواستن بدونن مدالم چیه!
سعی کردم وبلاگ رو ادامه بدم برای بچه های دوره ده ... شروعش هم کردم اما...
اما این کنجکاویا و حدس ها داره دیوونه ام می کنه ...
دوستای خوبم! اگه توی این مدت از دست من ناراحت شدید ازتون معذرت میخوام
یه خاطره ی جالب برای همه ی بچه های دوره ده ( به علاوه ی آقایان احمدی علمداری کرمی نژاد سعادت خردمند ناظمیان و خانم ها فتاحی و طبیبیان و مختاریان !) خاطره ی بزرگ اردوی جانور شناسیه! که خودش شامل کلی زیر خاطره میشه!
صبح از باشگاه حرکت کردیم به سمت منطقه آجین دوجین ! ضایع کردن ها و خوش گذشتن های توی راه بماند! اونجا که رسیدیم گروه بندی شدیم و به هر گروه یک یا دو تور حشره گیری (بستگی به زور بازوی ناظر داشت!) تعلق گرفت و سی تا ظرف پلاستیکی نارنجی که قرار بود با فرمانروایان زمین یعنی حشرات پر شه! بعد از کلی دنبال سوسک و ملخ و پروانه دویدن به مقر برگشتیم که نمونه ی بارز تک درختی در بیابان بود! ( فکر کنید اون جمعیت عظیم زیر یک درخت نحیف!)
یکی از جالب ترین بخش های این استراحت زمانی بود که کسری افضلی تنها جسم موجود در کیفش رو خارج کرد!
درست حدس زدید یک هندونه!
همون جا بود که حاضران متوجه شدند کسری تمام مدتی که دنبال حشره بود یک هندونه رو هم حمل می کرده!
بخش جالب تر از اون برای حاضرین دیدن منگنه هایی بود که برای جلو گیری از باز شدن شکستگی درون پوست هندونه فرو شده بود!
خلاصه این که اون هندونه به طرز کاملا ناجوانمردانه ای بین همه ی حاضرین تقسیم شد !
از وقتی که به خونمون برگشتم، یک بار هم نبوده که خواب ببینم اما مربوط به دوره، باشگاه یا خوابگاه نباشه.
وقتی که اومدم توی این مسیر، باورم نمی شد که کس دیگه ای هم مثل من باشه که عاشق زیست شناسی باشه و اون کتابایی رو که من دارم می خونم در همین سن بخونه(بگذریم که در برخی امتحانات گل کاشتم).
وقتی توی وبلاگ، اولین المپیادی ها اومدند، کلی خوشحال و شوکه بودم که چجوری اندازه ی من یا حتی بیشتر خوندند.
توی کلاس المپیاد بسیج هم تا حدی همینطور بود و وقتی که اومدم دوره، سعی می کردم اون احساس رو در خودم زنده نگه دارم هرچند تا حدی اون احساس عادی شده بود.
و حالا، باورم نمی شه که احتمال بودن در یک همچین جمعی، چقدر کم شده.
سال پیش دانشگاهی که خوب طبیعتا عذابه!
و توی دانشگاه هم که به چند دسته تقسیم می شیم:
بیوتکنولوژی: معمولا 20درصد از دوره اونجاند
پزشکی تهران: تا 30درصد از دوره اونجاند
پزشکی های دیگر: 0 تا 15 درصد
شاخه های علوم زیستی دانشگاه تهران: تا 10 درصد
شاخه های علوم زیستی دیگر دانشگاه ها: معمولا تا 0 درصد از دوره ای ها اونجاند
و اینه که کمی ضدحال می زنه.
البته اونقدر ها هم تراژدی نیست به دو دلیل:
1 اکثرا شماره یا آی دی هم دیگه رو داریم و با هم در ارتباطیم.
2 طبیعیه که دوستای جدید پیدا می کنیم و ارزشی که الآن برای هم داریم، به مرور زمان و به سرعت کم و کمتر میشه.
اما خب، هیچ کس دیگه ای رو پیدا نخواهیم کرد که این همه خصوصیات مشترک باهامون داشته باشه و حداقل تا الآن توی بهترین خاطره هامون سهیم باشه.
توی این دری بری هایی که دارم می نویسم و بقول معروف دارم صحنه سازی می کنم، می خوام دو تا قول ازتون بگیرم که امیدوارم همتون بهم بدین:
.1 تا همیشه عمر، هر چند هفته یک بار، چند ماه یک بار یا حتی چند سال یکبار به وبلاگ زیر بیایید و توی بخش نظرات اسم خودتون رو با وضعیت فعلیتون بنویسید. مثلا: